" كلبه ی تنهايی "
" تــنهـايــــی خيلــــــي بـــا ارزشـــه چـــــون خـــالـــی از آدم بــــی ارزشـــه "
جدایی ... !! آغاز جدايی ما همان نگاه اول بود . . آغاز جدايی ما همان لحظه بود . آغاز جدايی ما همان لحظه بود . . آغاز جدایی ما همان لحظه بود . . آغاز جدايی ما همان لحظه بود آغاز جدايی ما همان روز بود . . با خود می گوييم كاش آن روزها نبود كاش نبود . امشب ... ! بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی ... تظاهر به دوست داشتن آدم نکرد . . .
ايــن جــا زميـــــن است ... زميــــن گــرد است ... تــويــي كــه امــــروز مــرا دور زدی فـردا بـه خودم برخواهی گشت حـال و روزت ديدنـی است ...؟! مهـم نیست کـه چقـدر رویــا بافتـه بودم برای دلــــم از روزهـای بودن تــو ... خوب ميدانم كه ديگــر مهـم نیست که ... ؟! مهــم این است که مـن دیگـر تو را نـدارم و تو دیگر مهربانـی هـای ِ دل مـن را ... ؟! مهـم این است که مـن دارم می روم .. دارم از همه آن نشانـی های سـاده که رد قـدم های تــو را داشت می روم .. ولـی میخواهم كـه جـاودانه باشد بـرایت هـرچه تـو جاودانه مـی خواهی اش .. و بـرقرار بمـاند بـرایت لـحظه هـای ِ خـوش ِ زیستن .. فقط ... فقط کـاش دیگر بـرای هیچکس دریـغ یـک خوب نبـاشی ... تنــها باشــی روز تــعطیل باشــد غــروب باشـــد بـــاران هـم ببـــارد احساس میكنی بلاتكليف ترين آدم دنیا هستی...!!
همان زمان كه در نگاه يكديگر می خوانديم
كه مبادا روزی ديگر اين چنين
در كنار هم نباشيم
كه مبادا در آينده ای نه چندان دور حسرت داشتن
يك ثانيه از حال را بخوريم
كه فهميديم بزرگ شده ايم
و آن لحظه آرزو كرديم
كه كاش كوچك می مانديم
كه زندگی را فهميديم
كه فهميديم اين قدر هم ساده نيست
و آرزو كرديم كه كاش به دنيا نيامده بوديم
كه فهميديم چيزی شبيه عشق در وجودمان است
و فهميديم كه عشق جدايی می آفريند
كه دنيا آنقدر برايمان كوچك شد
كه فهميديم جز ما كسی در آن نيست
و امروز كه ما با خاطرات آن روزها زنده ايم
كه آغاز جدايی ما همان روزها بود
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی ...
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته ...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من التماس ذکر مقدس چشمانم و چشمانم که از خیسی به
رودخانه می مانند ...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ...
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
اين روزها دلتنگم ...
شاید میان این همه نامردی باید شیطان را ستود که دروغ نگفت . .
جهنم را به جان خرید اما



و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود.
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم.
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود.
که از درد من و راز درون من خبر گردی.
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی.
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن.
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد.
و بعداز آن در آغوش رقیبی مست و بی پروا.
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا.
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی.
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم.
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست.
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم.
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک.
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک.
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار.
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را.
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم.
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را.
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد.
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد
.![]()
.
بويـــِ نــاشـــکری می دهنــد ...
.
امـــا تـــو...
.
بـه حســـاب تنهــــايی و درد دلــم بگـــذار...!![]()

| |



